شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین
از غذاهای تکراری خسته شده‌ام. امروز رفتم بادنجان خریدم که با کشک محلی که مامان آورده کشک بادنجان درست کنم. روغن سرخ‌کردنی‌اش کمی بهم عذاب وجدان می‌دهد اما دو سه ماهی یک بار را به خودم ارفاق می‌کنم و غذای چرب می‌خورم؛ بخاطر اینکه قرار است یاد بگیرم از ادامه زندگی که معلوم نیست چند سال است لذت ببرم. داشتم بادنجان‌ها را پوست می‌گرفتم برای یک لحظه خودم را جای دنیا نشاندم که خودم را از بیرون ببینم. دختری کشک بادنجان دوست دارد اما حوصله درست‌وحسابی ندارد؛….
اضطراب می‌تواند بدون دلیل باشد. اضطراب می‌تواند بدون دلیل خارجی باشد. اضطراب می‌تواند بدون دلیل درونی باشد. اضطراب می‌تواند از ویرانه‌های زلزله یا طوفان یا نقطه‌ویرگول باشد. اضطراب می‌تواند اصلا چیز دیگری تعبیر شود. اضطراب می‌تواند درمان شود اگر تشخیص داده شود. اضطراب اگر درمان شود روتین زندگی روی خط خودش می‌افتد. بله. بعد از ده روز قرص‌هایی که دکتر برای اضطرابم داد موثر واقع شده‌اند؛ خیلی زودتر از ده روز. این هفته من توانستم روی مهارتی که کار می‌کنم وقت بگذارم و متمرکز آموزش ببینم. این….
صبح که می‌آیم از رختخواب جدا شوم یادم نیست کجا هستم اما وقتی می‌خواهم دست چپم را تکیه‌گاه کنم، یادم می‌آید. وقتی می‌روم زیر دوش و ناخودآگاه شروع می‌کنم ماساژ دستم و روی دیوار حمام نرمشش می‌دهم، یادم می‌آید. وقتی صبحانه را آماده می‌کنم که بخورم و بادبزن کنارم نیست و پنیک می‌زنم، یادم می‌آید. وقتی می‌نشینم پای لپ‌تاپ کار کنم، دست راستم با موس کار می‌کند و دست چپم را زیر چانه‌ام تکیه‌گاه می‌کنم و بی‌حس می‌شود، یادم می‌آید. وقتی توی آشپزخانه می‌خواهم با دست چپم….
با جنگ صدای کلمات تغییر کردند. این کلمه یعنی جنگ همیشه کنارم ماست. این جمله توی کتاب جنگ چهره زنانه ندارد را بارها و بارها می‌خوانم. با نقطه‌ویرگول صدای کلمات زیادی برایم تغییر کردند؛ معانی اضافه شده و معانی حذف شده. یکی‌یکی دارم هم کلمه‌ها را پیدا می‌کنم و هم تفاوت معنی‌شان را می‌بینم. مادر عشق ترس غم آینده آرزو و هدف زندگی بچه تنهایی و تنهایی.. چه اتفاقی می‌افتد که معانی کلمه‌ها تغییر می‌کنند؟ باورها تغییر می‌کنند؟ ارزش‌ها تغییر رنگ می‌دهند؟ یا نه آدم‌ها تغییر می‌کنند؟….
مرور خاطرات برایم وحشتناک است اما مرور نکردنش وحشتناکتر است. این جمله‌را یکی از بازماندگان جنگ جهانی دوم گفته بود. آدم‌ها جرات نوشتن خاطراتشان را ندارند یا شاید توان حرف‌زدن از افکار و احساسات برایشان ممکن نیست. همین حالایی که من دارم این متن را می‌نویسم بین ابروهام چین افتاد و ضربان قلبم بالا رفت. آدم‌ها می‌گویند به اندازه کافی اتفاقات انرژی از ما می‌گیرند اینکه دوباره بنشینیم و در موردشان بنویسم و تحلیل کنیم کار بیهوده‌ای است. تنها اتفاقی که مرور خاطرات موقع نوشتن و حتی….
دیشب با م دوستم تلفنی حرف زدیم؛ از بیماری و چالش‌هاش گفتیم و احساس‌هایی که داریم و مدام تغییر می‌کنند. از استیصال و تجربه‌هایمان گفتیم و بغض کردیم و گریه سر دادیم؛ ناامید شدیم و در آخر مکالمه خندیدیم و امیدوار از ملاقه‌ی آب جوش پیرزن حرف زدیم. توی حرف‌هام یاد زلزله سال 96 تهران افتادم. ساعت از دوازه گذشته بود و من در حال مراقبه با سنگ چاکرای قلب بودم که صدای بهم‌خوردن آهن‌ها و لرزیدن زمین مرا پرت کرد سمت در که بروم و خانواده….
یکی از دوستانمان ما را یکهویی وسط یک تجربه تازه و عجیب انداخته است. مدت‌ها بود که می‌خواستیم گربه بگیریم. اما به دلایل زیادی مدام این لذت را عقب می‌انداختیم؛ که مثلا شرایط را فراهم کنیم. چه شرایطی؟ خودمان هم نمی‌دانستیم؛ تا اینکه دیشب. یک بچه گربه شاید دوماهه عضو سوم خانه ما شد. تجربه عجیبی و متفاوتی است. از لحظه‌ای که تصمیم گرفتیم و شب اول آنقدر استرسم بالا بود که مدام دستشویی می‌رفتم. خیلی وقت بود اینطور استرسی نداشتم استرسی شبیه شب‌های امتحان. شب اول….