شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین
فن لپ‌تاپ خراب است. تابستان است و نیاز دارم که کار کند که لپ‌تاپ داغ نکند. خیلی وقت بود توی ورد ننوشته بودم. می‌آیم اینجا می‌نویسم؛ دست‌به‌عصا و سطحی و مختصر. نه هنوز فرم نشستنم را پیدا کرده‌ام و نه فرم نوشتنم را. الان هم لم داده‌ام به پشتی صندلی. دستهام روی دسته‌هاش و دارم هم سیستم را رصد می‌کنم و هم گوشی را. دو روز است هر کاری می‌کنم نمی‌شود که نمی‌شود؛ کار پیش نمی‌رود. حوصله‌ی مرور جزوه‌ی کلاس ناداستان را هم ندارم. دلم قهوه کافئین….
مامان چند باری توی هفته‌های گذشته چیزی گفته که بهمم ریخته. می‌گوید صبح‌ها که می‌خواهد بیدار شود فکر می‌کند ما پایین تختش خوابیده‌ایم. بیدار که م‌یشود می‌بیند نیستیم. امروز روایت جدیدی اضافه کرد. می‌رود توی حیاط فکر می‌کند ما توی خانه هستیم می‌آید خانه و می‌بیند نیستیم؛ از حالش نگفت فقط روی روایت را گفت. سر این دو روایت بخصوص دومی امروز دوبار زار زده‌ام. دوست ندارم مامانم پیر بشود. دوست ندارم تنها باشد و دوست ندارم ازش دور باشم. دوست دارم آنقدر توانایی جسمی و مالی….
امروز هیچ کاری نتوانستم انجام بدهم با اینکه از هفته‌ پیش منتظرش بودم؛ نه تکلیف ناداستانم را انجام دادم و نه کتاب خواندم و نه نوشتم. از صبح منتظر ساعت پنج هستم تا جلسه‌ی با یک خانم روانشناس داشته باشم.  کمی بساط غذای شب را فراهم کرده‌ام و نشسته‌ام یادداشت امروز را بنویسم. دوستی داشتم که سال ۹۸ چندباری باهم رفتیم مهمانی. کرونا شد و چند سالی دور بودیم تا سال یک آمد و خواست باهم برویم بیرون. پیشنهاد کاری بهمان دادند؛ خودش و همسرش. ما چهار….
قرار است فردا کمی خلوت کنم؛ بعد از مهمان‌داری هفته‌ی گذشته و کار تیمی با و. وقتی این فرصت بعد از مدت‌ها عایدم می‌شود آنقدر هیجانزده می‌شوم که نمی‌دانم چطور وقت بگذرانم. از کتاب خواندن می‌پرم به نوشتن، از نوشتن حواسم به نقاشی کردن است، دوست دارم بیشتر یوگا کنم و اصلا دوست دارم لش کنم روی کاناپه و برای شام هیچ تدارکی نبینم حتی نان و پنیر و خیار و گوجه. چرا اینقدر در حق خودم اجحاف می‌کنم و از خودم کار می‌کشم و خلوت را….
امشب اولین نامه‌ام را به کودک درونم نوشتم. خیلی کوتاه بود. ازش خواستم که بگوید چه چیزهایی دلش می‌خواهد. یک لیست بلند بالا برایم ردیف کرد. دوست داشتم لیست بلندتر باشد و ریزتر. یک خواسته را چند بار توی لیست آورد که برای خودم عجیب بود؛ آواز خواندن. دیروز از عصر با بچه‌ها آهنگ‌های هایده را همخوانی کردیم. آواز خواندن را دوست دارد. قرار شده در اولین فرصت یک آهنگ را توی خانه با صدای بلند پلی کنم و متن آهنگ را هم پیدا کنم و با….
امروز یا بهتر است بگویم امشب با بچه‌ها بودم؛ مری، ن و م. رفتیم بیرون از شهر و کمی توی خنکی شب وقت گذراندیم. واقعا یادم رفته بود حس‌وحال دورهمی‌هایمان را. حرفی برای گفتن ندارم. فقط می‌خواستم بگویم رفع دلتنگی شد برایم. همین. گفته بودم روزهایی هستند که هیچ اتفاق خاصی ندارند و نمی‌شود ازشان نوشت و روزهایی هستند که لحظه‌های خاصی دارند و نمی‌شود ازشان نوشت؟! گفته بودم. یکی از استادهام می‌گفت امکان ندارد نشود واقعه یا احساس یا ماجرایی را نشود کلمه کرد. اوهوم. من….
دارم فکر می‌کنم اگر جایی گیر کنم که شلوغ باشد و پر از حرف و سروصدا و آدم چطور راه دررو پیدا کنم، چطور برای دقیقه‌هایی خلوتی مهیا کنم برای خودم. بخوابم؟ خلوت کردن نمی‌شود خوابیدن باشد؟ شده حتی بروم توی دستشویی و روی توالت‌فرنگی بشینم یا زیر دوش که هیچ صدا و آدمی نیست؛ زمان را کش بدهم و روی کشش بشینم تا کمی نفس چاق کنم. این روزها خلوت داشتن برام از نان شب واجب‌تر است؛ واقعا واجب‌تر است. توی خلوتم می‌خواهم غرق بشوم؛ همان….
دوست دارم نق بزنم. اما دوست ندارم اینجا بنویسم. خودم از نق زدن‌های زیادم خسته شده‌ام. فکر می‌کنم اگر روزی به این نوشته‌ها برگردم از نق زدن‌هام خجالت بکشم. بله نق دارم و گریه. دلم تنهایی می‌خواهد.  ….
افتاده توی سرازیری مرحله‌ی دوم؛ مرحله‌ی دوم کار. هم کار دارد خوب پیش می‌رود و هم حال. ن اینجاست. امروز با هم رفتیم بیرون شهر صبحانه خوردیم. حرف زدیم. همچنان حرف زدن ادامه دارد. حرف می‌زنیم. ن بیشتر از من. گاهی بین حرف‌ها یکهو عصبی می‌شوم. بلند می‌شوم و صحنه گفتگو را ترک می‌کنم. نه حوصله حرف‌زدن و نه گوش دادن. دوست دارم تنها باشم. دلم تنهایی می‌خواهد. واقعا این روزها بیشتر از هر چیزی تنهایی حالم را بهتر می‌کند. اما جایی از تنهایی بغض و گریه….
امروز قرار بود کاری نکنم؛ هیچ کاری. نه بنویسم نه بخوانم نه با کسی حرف بزنم و نه کار کنم و نه غذا درست کنم. اما دوست داشتم خودم را درگیر این کارها کنم. خواستم سفارش برس برای بچه موهای فرم بدهم و سفارش و یک کیف؛ بعد از مدت‌ها. سفارش‌هام به نیمه که رسید رها کردم زنگ زدم به ن که حرف بزنم. همان اول حرف زدن گفتم بلند شود لباس‌هاش را بپوشد و راه بیفتد بیاید. بعد از دوساعت ن آمد. ن با کلمه آمد؛….