شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین
از زودرنجی‌ام خسته شده‌ام. از همه چیز و همه کس به بادی دلخور می‌شوم. بغض می‌کنم، دلخور می‌شوم، گریه می‌کنم و قهر می‌کنم؛ به کّرات و فواصل زمانی کم. نزدیکانم می‌دانند و حواسشان بیشتر از قبل بهم هست اما نمی‌توانم از غریبه‌‌ها توقع رفتاری مطابق میلم داشته باشم. از فروشنده کفش گرفته تا معلم کلاسم. واقعا در توانم نیست که برای همه توضیح بدهم در چه شرایط روحی و جسمی عجیبی قرار دارم. وقتی هم جایی گیر می‌کنم که مجبور می‌شوم بگویم درگیر بوده‌ام حال عجیبی دارم…..
بانک گیسو باکس سوال گذاشته بود تا هر کسی سوالی دارد جواب بدهند. یکی درمورد گرگرفتگی پرسیده بود که چند وقت بعد از درمان بیماری قرار است خوب شود؟ جواب داده بودند: تموم که نمیشه. بدن بهش عادت می‌کنه. پستی قدیمی را هم گذاشته بود که یکی از بچه‌های درگیر سرطان در مورد راهکارهاش حرف زده بود: این مسئله در سرطان‌های هورمونی اتفاق می‌افتد. تپش قلب و گرگرفتگی در سر و صورت و گردن، دو الی سی دقیقه بین بیماران متغیر است این زمان. تپش قلبش هم….
کلاس امشب ناداستان در مورد سفرنامه‌نویسی بود. باید بروم کتاب‌هایی که آقای طلوعی معرفی کرد را بخوانم ببینم دوست دارم این قالب ادبی را امتحان کنم یا نه. چرا که نه! امروز سرفه‌هام بیشتر بود. مامان قرص لترزول را توی گوگل زده بود و موقع خواندن عوارضش صدایم زد. سرفه و تنگی نفس یکی از عوارضش بود. خوشحال شد. هیچ حسی نداشتم. یاد دیسک گردنم افتادم که ام‌آرآی بعد از یک هفته نفس‌گیر نشان داد و خیال ما را از متاستاز نبودنش راحت کرد. کارم به جایی….
امروز صبحانه خوردم، پیاده‌روی کردم، تکلیف کلاس فردا شب ناداستان را سرهم کردم_ می‌گویم سرهم چون وقت نبود که از تایپش کنم_ همین! واقعا هیچ کاری انجام ندادم. یادداشت روزانه‌ام را هم ننوشته‌ام. دو بار فشارم را گرفتم نه روی شش بود؛ پایین است. مامان عصبی شد وقتی متوجه شد اما من می‌خندیدم. گفتم تو فشارت بالاست من پایین تو سه تا از پونزده‌تا را بده به من که من برسم به دوازده‌. همچنان سرفه می‌کنم. نمی‌دانم چکار کنم. حالا تا تزریق بعدی ببینم اگر ادامه پیدا….
امروز برای چهارم توی یک سال گذشته  رفتم اکو دادم. برای هرسپتین بیست‌و‌یک روزه باید قلبم چک بشود. دکتر گفت ضربانم پایین است چه قرصی می‌خورم. وقتی فهمید پرانول می‌خورم گفت دوز بالایی می‌خورم کمش کنم. گفتم تعداد حملات را کم کرده گفت بله این کار را می‌کند اما یک بار در روز بخور. یا دوزش را کم کنم یا یک بار در روز بخورم. نگران گرگرفتگی‌ام که با کم شدن این دارو اذیتم کند. یک قرص می‌خورم که بیماری‌ام عود نکند. گرگرفتگی از عوارضش است. پرانول….
خسته‌‌ام. از نگران بودن خسته‌ام. از دودیدن خسته‌ام. از بیکاری خسته‌ام. خسته و بی‌حوصله. این خستگی را با چه کاری در کنم؟ چطور انرژی رفته را احیا کنم؟ چطور امید را مثل همین تزریق‌ها توی رگ روح و جسمم تزریق کنم؟ چطور دست زندگی را بگیرم و پا‌به‌پاش بروم؟ از باد و باران و آفتاب عبور کنیم بدون دلسرد شدن و با تمام قوا. حرفی ندارم. امروز جلسه شانزدهم تزریق بود. هم دلم خواب می‌خواهد و هم نه. بدن کوفته‌ام را لش کرده‌‌ام روی تخت و مدام….
امروز روز سومی بود که روزانه‌نویسی داشتم. توی دفتر. باید منتقلش کنم توی ورد که برای آقای طلوعی بفرسمتش. انگار توی دفتر با خودم راحت‌ترم در مقایسه با ورد و وردپرس. شاید به این خاطر که فکر می‌کنم هیچ‌وقت قرار نیست منتشر بشود. البته که هنوز به صراحت لازم دربیان عقیده‌‌ام نرسیده‌ام. تبحر در این توانایی نیاز به تمرین دارد. امروز وسوسه شدم ‌که دیگر اینجا ننویسم. اما دلم نیامد این ریسمان تداوم را پاره کنم. حالا اینجا هم قسمتی از روز را بنویسم. اشکالی که ندارد…..
سی‌‌و‌پنج دقیقه راه رفتم و سی‌ دقیقه بعدش فقط خودم را باد زدم. آتش افتاد به جانم. هر کاری کردم که گرگرفتگی تمام بشود یا شدتش کم بشود اما نشد. تمام تنم توی آتش می‌سوخت و خیس آب شدم. کی و کجا گفته که این حمله‌ها کم می‌شوند؛ هم تعدادشان و هم شدتشان. نشده و بعید می‌دانم که بشود. دیروز جوراب و پاپوش‌هام را نپوشیدم و حمله‌ها بیشتر بودند. هم شدتشان و زمانشان. امروز از صبح جوراب‌های سبز ضخیمم را پوشیده‌ام و پاپوش‌هام را. چند روزی می‌شود….
امروز از صبح با سرعت اینترنت درگیرم. بخاطر انتخابات است یا چه. نمی‌دانم. دیشب یک جلسه‌ی قشنگ و دلبرانه از کلاس ناداستان بود. جلسه‌ای که در مورد dairy حرف زدیم. کلی کیف کردم و بسیار آموختم. امروز یک دفترچه گذاشته‌ام برای نوشتن از روزم؛ روزانه‌نویسی یا به قول اعتمادالسلطنه: روزنامه‌نویسی خاطرات. استاد کلی کتاب معرفی کرد و من مشتاق‌تر از همیشه شده‌ام برای روزانه‌نویسی حتی بیشتر از مموآرنویسی. کتاب‌های خوبی که معرفی کرده باید بارها و بارها بخوانم تا یاد بگیرم چطور بنویسیم و چیزی که می‌نویسیم….
دارم یکی از آهنگ‌های هایده را گوش می‌دهم. امشب کلاس ناداستان دارم. حالم از دیروز چهارشنبه خوب است وقتی به کلاس فکر می‌کنم. دوست دارم همه کلاس‌های محمد طلوعی را شرکت کنم. چرا که نه. بعد از کلاس‌های ناداستان می‌روم مستندنویسی را ثبت‌نام می‌کنم و بعدش نویسندگی خلاق. چرا که نه. وقتی چیزی ندارم که بنویسم یعنی آن روز خودم را واکاوی نکرده‌ام، کمتر با آدم‌ها معاشرت کرده‌ام، کمتر دیده‌ام، کمتر خوانده‌ام و در نهایت کمتر زندگی کرده‌ام. وقتی کلی حرف دارم برای زدن و نمی‌دانم کدام….