شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین
به ساعت نگاهی انداختم. خیلی وقت است که ساعت‌هایم عقربه ثانیه گرد ندارد. به دیوارهای اتاقم هیچ ساعتی آویزان نیست. و اگر بنا باشد بخرم حتما ساعتی بدون عقربه شمار می‌خرم.  اگر می‌شد ساعتی اختراع کنند که هیچ عقربه‌ای نداشته باشد من اولین مشتری آن بودم. حرکت عقربه‌ها مُشوشم می‌کند حتی اگر  صدا نداشته باشند. یکی از دوستانم گفت ساعت دیجیتالی علاج درد توست. ولی نه، با تغییر هر ثانیه ۲۳٫٫٫٫۲۴٫٫۲۵٫٫٫ هنوز همان اضطراب به سراغم می‌آید. _ مشکل کار من کجاست؟ چرا از گذار لحظات در….
دلش می‌خواهد سفر کند. با خیال. خیال را صدا می‌زند. می‌بیند که نشسته روی قفسه کتابخانه‌هایش _ نیازی نیست صدایم کنی، من همیشه همراهت هستم. _خوب آدم گاهی دلش می‌خواهد کسی را که دوست دارد صدا بزند. بعد از اتفاقی که سال های دور تجربه کرده، فهمیده که تا می تواند باید کسانی که دوست دارد را با اسم صدا بزند. بلند، یا نجواکنان. چون معلوم نیست که  آیا فرداهایی هستند که عزیزانش را صدا بزند، که آنها جوابش را بدهد؟! _ امروز می‌خواهی مرا در آسمان….
دو عبارتی که متوجه شده‌ام زیاد از آنها استفاده نمی‌کنم. نمی‌دانم خوب است یا بد. این هم خصلتی است که به آن مبتلا شده‌ام. همه ما در طول روز بارها ازاین دو ساختار استفاده می‌کنیم. فکر می‌کنم کارشان این است که حسرت و افسوس را در جانمان جا دهند و لحظات را چرکین کنند. آه را از جانمان بالا می‌آورند و فضای اطراف را ناله باران می‌کنند. حسرت و افسوس معمولا تنها نمی‌آیند و با خودشان گاهی خشم و کینه و تنفر را صدا می‌زنند. لعنت به….
_چه کاری برای این روزها می‌شود انجام داد؟ چه اقدامی که غبار غم و اندوه و ناامیدی را از جانمان، جسم‌مان، زندگی‌مان، سرزمین‌مان و حتی کره زمین بشوید و ببرد؟ آسمان داریم. ابرهای سفید داریم. ولی غباری سیاه و کدر مانعی شده بین ما و آسمان که نبینیم آسمانِ جانمان، زندگی و شهرمان را. این غباردر دل تک‌تک آدم‌های این دیار هم جا کرده است. به این فکر می‌کردم که این غبار از کجا می‌آید؟ جنسش از چیست؟ _ مهم نیست چه جنسی دارد و از کجا….
_خیال می‌تواند مسافت‌های دور را طی کند. خیال می‌تواند رویا ببافد و آن را شالگردنی کند برایش که در روزهای سخت و جانفرسا سرما او را از پا درنیاورد. خیال بافنده خوبی است. کسی به او بافندگی یاد نداده است. او خودش یاد گرفته . _چطور؟ _ وقتی که مادرش او را در خانه می­‌گذاشت و به سرکار می­‌رفت، نمی‌دانست چرا مادرش نمی‌تواند سرکار نرود و چرا مادرهای دوستانش همیشه خانه بودند. وقتی دختر همسایه تلویزیون اسباب‌بازی‌اش که عکس هادی و هدی داشت را به او نمی‌داد….
صبح با صدای اذان از خواب بیدار شد. صدای پارس سگ همسایه همراه با زوزه هوشیاری­‌اش را بیشتر کرد. باید بیدار می‌­شد ولی استرس کارهای این روزها سردرگم و فراری اش کرده بود. به دستشویی رفت، خواب و سردرگمی‌اش را به آب سپرد. به اتاق که بازگشت هوا روشن­تر شده بود و انگارصدای زوزه و صاحبش به خواب رفته بودند. برای اینکه خواب دست از سر چشم‌هایش بردارد تکنیک‌های تنفسی را به کار گرفت.   *****   کامل که بیدار شد به سمت گنجینه‌اش خیزید. دکمه چراغ….
نفس بکشید ببینم چطور نفس می‌کشید! کلام استاد بود که در گوشش پیچیده بود. موقع تنفس سریع ریه‌هایش را ازهوا خالی کرد و دوباره با سرعتی هرچه تمام‌تر پر کرد. بدون مکث و بدون حبس دم. استاد گفت: چرا اینقدر سریع ریه‌هایتان را پر و خالی می‌کنید؟ همه بچه‌ها شبیه هم نفس می‌کشیدند. به هم نگاهی از سر استیصال کردند و سپس به دهان استاد چشم دوختند. یکی از بچه ها پرسید: دلیل این کار چیست؟! جرعه‌جرعه هوا را تنفس کردن چه فایده‌ای دارد وقتی نیاز داریم….
نشسته پای نوشتن دکمه‌های کیبورد را یک‌به‌یک و یا همزمان می‌فشارد. موسیقی‌ را با فشردن دکمه‌ای در هوایِ جانش می‌ریزد. می‌داند موسیقی و کلمه‌ها همنشینانی اهل دلی هستند. نفس عمیقی می‌کشد. موسیقی نجوایش را جان می‌دهد لحظه به لحظه رمق نجوا فزونی می‌یابد برکه چشم‌هایش را آب فرا می­‌گیرد. دست از ثبت لحظه برمی­‌دارد و چشم­‌هایش را می­‌بندد نجوایش بلندتر می‌­شود. امان از دلتنگی… نوشتن، کلمات، و امان از موسیقی. نجوایش روی ملوی و شعر می­‌رقصد صدای خواننده درون قلبش نشسته است. ملودی باران می­‌شود و می‌­بارد….
نسیم دست بر گردن دخترک چشم سیاه انداخته این روزها یار غار شده‌اند در گوشش نجوا می‌کند و بعد با صدای بلند می‌خندد صدایش گوش لحظه را پر می‌کند لحظه با عصبانیت فریاد می‌کشد: آرام تر گوشم کَر شد! نسیم با نگاهی سرشار از تمسخر و فخر به لحظه گوشزد می‌کند: ناراحتی ندارد! کسانی که رفتنی هستند حق اعتراض ندارند. رفتنی! بنشین بر مرکَبَت و برو… نسیم دست از گردن دخترک برمی‌دارد و در اتاق می‌چرخد، روی کتابِ باز نشسته بر تختش و گل‌های آبی و صورتی….
‌نامه اول طاها جان قد کشیدای و بزرگ شده ای، دندان­های موشی ات را کشیده اند تا دندان های دائمی­ ات سربیرون بیاورند، امسال به مدرسه می روی. می روی که سواد دار شوی. نگرانت هستم، همیشه! اینکه کسی آزارت ندهد، با کسی کتک کاری نکنی، کسی مسخره ات نکند، اصلا می دانی !؟ ناراحت و نگرانم که ناراحت نشوی، بغض نکنی. با خودم کلنجار می روم که خودم را آرام کنم: اگر اینها برایش اتفاق نیفتد که پسرمان رشد نمی کند، مرد نمی شود. می نویسم….