شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین
در شعرهایم تصاویری می‌کشم رازقی قناری سرو لباس چین‌چین انار دانه‌دانه باده و صلح را.. تو آمده‌ای تا عطر رازقی شوی صدای قناری‌ام قامت سروی که نوشته‌ام لطافت ابریشم لباس دخترکان شعرم سرخی انار سفره چله‌ام بادی جامی که می‌خواهم بریزم فاصله بین کلماتم هم و هِله‌هِله صلح. اگر تو نبودی رازقیِ بی‌عطر در کدام خانه جا داشت؟ قناری بی‌صدا زنده می‌ماند؟ سروی که قامت افراشته نبود را چه کسی دوست داشت؟ ابریشمی که لطافت نداشت به چه کار می‌آمد؟ از انار بی‌رنگ چه کسی لذت می‌برد؟….
گفته بودم: یکی من یکی تو و سکوت و کلام عاشقانه را هجی کردم زمان رج زد و کلمه‌ها را شعر کرد. اما این روزها زمان رج می‌ز‌ند کلمه شعر نمی‌شود تلخ است تلخ‌تر از قهوه صبح ناشتا. یکی من یک تو یک تهدید من یک تهدید تو یک ناسزای من یک ناسزای تو یکی تنفر من یکی خشم تو دشمن نبودیم شدیم به همین راحتی. اعضای یک خانواده دوستان هموطنان با یک اتفاق دشمن می‌شویم کلام را دشنه می‌کنیم و بر سینه عزیزمان فرو می‌بریم انگار….
_هیچ کلامی بر زبانم جاری نمی‌شود. دستم، دست و دلش به تایپ کردن نمی‌رود. صدایی از تارهایی صوتی‌ام درنمی‌آید که لااقل داستان بخوانم. با صدای بلند. سکوت کرده‌ام ولی در ذهنم و قلبم غوغاست، آشوبی تمام عیار. _بهانه جنگ‌ چه می‌تواند باشد؟! درطول تاریخ بهانه جنگ‌ها چه بوده است؟ _همین چیزهایی که ‌می‌بینی. _خوب بعدش چه می‌شود؟ بعد از جنگی تمام عیار آتش‌بس می‌شود؟ کی؟ آیا واقعا بعد از آتش‌بس صلح برقرار می‌شود؟! یا نه فقط یک قرارداد سوری است برای مدفون کردن آتش بین دو طرف….
تقویم چیست؟ _در لغت‌نامه گفته شده: دفترچه یا ورقۀ کاغذ که در آن حساب روزها و ماه‌ها را چاپ می‌کنند؛ گاهنامه. _خوبه به چه درد می‌خورد؟ اینکه چاپش کنند و همه روزها و ماه‌ها را دست ما بدهند؟ _خوب ما می‌فهمیم چه روزی ماه شروع می‌شود، هفته شروع می‌شود. روزهای تعطیل، عیدها و روزهایی که آداب و رسوم خاصی دارند را در آن علامت‌گذاری کرده‌اند. که هر کس بر اساس همان روز آداب و رسومش را بجاآورد. _ همه تقویم‌های جهان یکی هستند؟ _نه! در واقع سه….
_زمستان بود. از آن زمستان‌های سرد. زمستان بعد از پاییز می‌آید. بله می‌دانیم. این بار اما بعد از پاییزی آمد که اندوه و ناامیدی گرد خودش را روی نور خانه‌های مردمان سرزمینم پاشیده بود. باید کاری می‌کرد. _چه کاری؟ او به تنهایی؟ _ قبلا از جادوی دومینو برات گفته بودم. _چه کاری کرد؟ _ لباس پوشید و راهی شهر شد. از کوچه‌پس‌کوچه‌های تنگ و تاریک شهر گذر کرد. بیخ دیوارها، پل‌های کنار خیابان و بین سنگفرش‌های پیاده‌روها نگاه می‌کرد. _در اولین برف سال دنبال چه بود؟ _بهار….
رد‌پای تو کلاه می‌کند شکوه کوههای زاگرس را و بر سر کلماتم می‌گذارد من اما نمی‌خواهم نه شُکوه نه کلاه و نه ردپایت را من تو را می‌خواهم.    ….
_ به تو یک کاغذ و قلم جادویی داده‌اند ک هرچه می‌نویسی واقعی می‌شود. تو چه می‌نویسی و منطقت برای آن چیست؟ _دستگاهی بالابرنده فرکانس را می‌نویسم. که وقتی کسی به هر دلیلی حالش خوب نبود از آن استفاده کند. روشنش کند و در معرض امواجش قرار بگیرد نه اینکه ناله‌هایش را روی سر اطرافیانش بریزد. می‌نویسم اکسیر نامیرایی. می‌خوانم زندگی و بودن در کنار عزیزان و دوست داشتنی هایم. اکسیر نامیرایی را به هر کسی که دوست دارم می‌دهم. هر آنکس که عاشق زندگی و زندگی….
 من از سکوتت و نگاهت همه چیز می‌سازم از شِعر گرفته تا شَهر از شور گرفته تا شهد از می گرفته تا ماه از اَسب گرفته اَبر از باران گرفته تا باهار از نون گرفته تا نور از آزادی گرفته تا آرامش سکوتت را از من دریغ نکن برفش کن و بر آسمان شهر ببارانش که من دلشاد از داشتنش و داشتنت  خلق کنم زندگی را ..  ….
_این قاب اواخر هفته پیش کاملا اتفاقی به دستم رسید و موقتا اینجا گذاشتمش که تکلیف عکسش مشخص شه. _قاب خالی؟! _اوهوم. قاب خالی. خواستم از آلبومم عکسی رو انتخاب کنم و روی اون بچسبونم و جایی که دوست دارم بذارمش، درست مثل تمام آدم‌های دیگه. ولی نشد، نتونستم. این روزا در طول روز بارها نگاهم با این قاب و تصویر تلاقی می‌کنه، قفل میشه و از خودم سوال می‌پرسم. این قاب قراره خونه چه عکسی بشه؟ واقعا آدم‌ها با چه معیاری عکسی رو انتخاب می‌کنند، قاب….
نشسته‌ام پشت میز. با مداد سیاهی که از آخرین تمیزکاری اتاق مری به غنیمت آورده‌ام می‌نویسم. روی ورق باطله‌ای که لغات جدید را تمرین می‌کنم اِهم… یک … دو… سه… امتحان می‌کنم! صدا می‌آید!؟ این قلم در دستان من حکم همان بلندگویی را دارد که با آن برنامه صبحگاهی مدرسه را شروع می‌کردند. دستم… دستم…. دست چپ عزیزم! صدایم را می‌شنوی؟ چرا!؟ موقع نوشتن خسته می‌شوی!؟ این متن حاوی نوازشی برای تو است. بشنو جانِ دل و بدان که نازت خریدار دارد. تو جزء عزیزترین، زیباترین و….