شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین
چند روزی می‌شود که دل سیر “ننوشته‌ام”. وقتی می‌خواستم این جمله را تمام کنم و به کلمه ننوشته‌ام رسیدم ناخودآگاه گفتم “نرقصیده‌ام”. چند وقتی هست که دل سیر ننوشته‌ام یا نرقصیده‌ام. کدامیک؟ نوشتن در این چند ماه اخیر برای من چیزی رقصیدن شده است. کلمه‌ها برایم لباس هستند. ابرازی برای رقصم. با چین‌چین کلمه‌ها و دست در گردن چرخ گردون روی صفحه سفید کاغذ که میدانی عظیم و فراخ است می‌رقصم. چیزی شبیه سماع. حرکات مختلفم حین رقص همان استفاده از کلمه‌های مختلف و آرایه‌های ادبی است….
سکوت کن  می‌شنوی؟ او ملودی شده و با آهنگ قلبت همنوا، به سینه‌ات می‌زند که ببینی‌اش، خانه دلت را پر از عطر نسترن کرده که بخوانی‌اش، کوچه دلت را چراغانی که مزه‌مزه‌اش کنی، پهن کرده فرش قرمزی دورتادور زمین و پرکرده شهر دلت را از طعم صلح. لمسش کرده‌ای  که چنین با شور می‌رقصی. نوش جانت.    ….
اتفاقات اخیر باعث شده که سبک زندگی‌ام کمی متفاوت از قبل بشه. بیشتر از اینکه در دنیای بیرون و کانال‌های خبری پرسه بزنم توی اتاقم و در حال تماشای حالت‌های درونیم هستم. بیشتر از قبل صدای نفسهامو می‌شنوم و گاهی هیچ کاری نمی‌کنم و می‌ایستم به تماشای نفس کشیدنم. شب‌ها لالایی میگن تا بخوابم و صبح‌ها بیدارم میکنن. رفیق جدید این روزهایم نفس‌هایم هستند. آشنای تازه رفیق شده بعدی انگشتام هستند. لحظه تایپ کردن کلمه‌ها منی وجود نداه فقط لحظه وصل انگشتام با دکمه‌های کیبورده که وجود….
_ چه کسی به تو گفته است که مقصدی هست؟! چه کسی گفته که در رسیدن به مقصد لذتی عمیق و ماندگار وجود دارد؟! همانهایی که چنین گفته‌اند کلمه کمال را خلق کرده‌اند و مدام آن را در گوش تو هجی می‌کنند. کلمه کمال و گرایش به آن وقتی خلق شد انسان را در مسیر مرگ قرار داد. بله مرگ. باید از همان آدم‌ها بخواهی که کسی را به تو نشان دهند که به مقصد رسیده، در کمال خیمه زده است و در اوج لذت است. نیست…..
رویای عزیزم ما را در آستانه فرارسیدن سال نوی شمسی به یک چالش دعوت کرد. چالش شکرگزاری. او معتقد است با این کار انرژی ما صرف چیزهایی می‌شود که داریم. بی‌شک توجه به هر چیزی آنرا بیشتر می‌کند. قرار شده هر چیزی که داریم را لیست کنیم. من شروع کردم به لیست کردن داشته‌هایم. از تک‌تک اعضای بدنم شروع کردم. از سرم که همیشه از گرد بودنش خوشم می‌آمده. از موهای سرم که یکی از زیبایی‌های من شمرده می‌شود. از چشم‌های گرد و درشتم که با صورت….
زندگی چیزی شبیه بوم تهی از رنگ و نقش است. یا کاغذی بدون هیچ سخنی. و یا حتی مشتی گِل که به هیچ شباهت ندارد. نت‌هایی که هر کدام گوشه‌ای افتاده‌اند. این ماییم که به زندگی جان می‌بخشیم. از طرح و رنگ گرفته که تصویر می‌شود تا کلمه که شعر و قصه می‌شود. از گِل که ظرفی می‌شود و از ملودی‌هایی که نوا می‌سازند. زندگی ظرفی خالی است که به ما داده شده است. بعضی‌هایمان دست روی دست می‌گذاریم و به درون ظرف تهی خیره می‌شویم. شاید….
امروز یکی از برنامه‌های پر کاربرد گوشی بابا کار نمی‌کرد. از دیروز درگیر گوشی بود و امروز هم. مدام ازم سوال می‌پرسید. جواب می‌دادم و چند تا راهکار تا امتحان کنه. نمیشد که بشه. فایده نداشت. منو که می‌دید در هر شرایطی سوال پیچم می‌کرد. یا باید برنامشو رو دست می‌کردم یا اونو دعوت به صبوری می‌کردم. اما چطور؟ هیچکدومش امکان نداشت. توی ذهنم با خودم شروع کردم به حرف زدنِ با بابا. ببین بابا. یه وقتایی یه کارهایی رو که داریم انجام میدیم گیر می‌کنه. گره می‌افته….
صبح می‌ترسیدم چشمامو باز کنم. چه میشد کرد!؟ نمیشد که تا ابد چشمهام بسته بمونه. بازشون کردم. بله. بودش. سردرد و میگم. سومین روزیه که سردرد دو تا مشت شده و می‌کوبه به پیشونیم. اونقدر میزنه که حس می‌کنم هر لحظه امکان داره دوتا مشت از پیشونیم بیاد بیرون. سرعت مشت‌ها با کوچکترین حرکت بدنم زیاد میشه. مثلا از حالت درازکش تغییر وضعیت بدم به نشسته. سرپا هستم خوبم کافیه شروع کنم به راه رفتن. حتی سر چرخوندن به چپ و راست. جویدن هم مشت‌ها رو زنده….
_امروز چه چیزی خورده‌ام؟ چه فکری از سرم گذشته است؟ با چه کسی حرف زده‌ام و از چه موضوعی؟ چه کلمه‌هایی خوانده‌ام و یا نوشته‌ام؟ چه کارهایی برای خودم و چه کارهای برای دیگران انجام داده‌ام؟ اصلا، حالم چطور است؟ غذای و نوشیدنی که می‌خورم، فکری که از سرم می‌گذرد، همنشین شدن با آدم‌ها، کلمه‌هایی که می‌خوانم یا می‌نویسم و کاری که انجام می‌دهم نفسم را برکت می‌دهد و یا بدیمن می‌کند. دم و بازدمم مزه دارند. تصویر و بو دارند. حتی صدا هم. می‌شود آنها را….
در صف مبارزه ایستاده‌اند. خندان و رقصان. تمام قد! نمی‌دانم در دلشان چه گذشته، چه می‌گذرد. آیا ترس قلب آنها را هم پر کرده؟ آیا استرس ضربان شده که مدام بر سینه آنها بکوبد. به کوبیدن سینه راضی نباشد و به پرده گوش هم بزند؟ این روزها سراغ کتابهای عارفان بزرگ نمی‌روم. دنبال عرفان در داستان‌ها و پستوهای خانه‌ها نیستم. این روزها دارم عارفان هم نسل خودم را می‌بینم که در صف مبارزه ایستاده‌اند. خندان و رقصان. تمام قد! انگار آنها ترس را درون جعبه‌ای گذاشته‌اند و….