شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

خانه

داشتم نوشته‌ی دیروز را بازنویسی می‌کردم. روزهایی هست که چیزی منتشر کنم؛ یا حوصله‌‌ی نوشتن ندارم یا وقت یا توان جسمی. اما یادم هست که چه چیزی از روز را می‌خواهم اینجا نگه دارم. فردای همان روز می‌نشینم و می‌نویسم‌شان. گاهی هم نوشته را می‌نویسم و فقط دکمه‌ی انتشار را می‌زنم بدون ویرایش و بازنویسی. فردا روز می‌نشینم و بازبینی‌اش می‌کنم. امروز وقتی دکمه‌ی انتشار متن دیروز را زدم اشک‌هام سرازیر شدند. شاید اشکها از فکر کردن به ماجرای سیلی سرطان سرازیر شدند. فکر می‌کنم زندگی موجود….
کار کردم؛ بیشتر از وقتی که توی ده بیست روز گذشته کار کرده بودم. یکی از قرص‌هایی که می‌خورم برای تغییر خلقم است اما انگار دیر اثر می‌کند. صبح می‌خورم که کسل و بی‌حوصله و غمگین نباشم اما عصر اثر می‌کند؛ هم بیشتر می‌خندم و هم حرف می‌زنم. رفتم بعد از مدت‌ها شلوار و لباسی برای تابستان پیش رو بخرم. آخرین باری که رفته بودم توی اتاق پرو وقتی بود که داشتم شیمی‌درمانی می‌کردم. شلوار و شومیز خریدم اما نه دوستشان دارم و نه بهم می‌آیند. چون….
از نظر خیلی‌ها دارم کار بیهوده می‌کنم؛ اینجا نوشتن را می‌گویم. این نوشته‌ها ارزش ادبی ندارند و یک اثر هنری نمی‌توانند باشند. برای خودم می‌نویسم؛ برای قلاب‌انداختن به زندگی. هر کس چیزی دارد برای قلاب‌انداختن، قلاب من هم اینجا و این نوشته‌هاست. برای اینکه اثری ادبی خلق کنم نمی‌نویسم، برای تمرین تعهد به خودم می‌نویسم و اینکه جایی ثبت کنم که چه روزهایی از سر و بدن و روحم گذشته است. اصلا می‌خواهم کار بیهوده انجام بدهم. حالم با کار بیهوده _البته از نظر دیگران_ خوب است….
چشم‌هام انگار دارند به عینک عادت می‌کنند. امروز کمی کار کردم، کمی بی‌حوصله شدم، کمی گریه کردم و کمی هم عصبانی؛ تلیت خوراک لوبیا خوردم. یادم بود که زندگی‌کردن را به خودم یاد‌آوری کنم. مزه گرفتن خوراک لوبیا و تلیت‌کردنش آن هم با نان بربری و آرام آرام خوردنش زندگی کردن نیست؟ هست اما گریه‌کردن بخاطر گرگرفتگی و نفس‌تنگی هم زندگی است. اگر بخواهم از امروز تکه‌ای جدا کنم دو تکه جدا می‌کنم نه یک تکه؛ یکی استیصال موقع جابجا کردن دیگ سنگین زودپز و فحش‌دادن به….
یادداشت امروز گفتن از شروع دوباره است. کمی حالم از دیروز بهتر است. هم برای نگه‌داشتنش و هم بیشتر کردنش نشستم پای جزوه‌ی ناداستان. سه تا پومو نشستم با اینکه تلفن مامان را جواب دادم و دو سه باری هم گرگرفتگی کشاندم توی تراس اما تیک سه پومو را زدم. چای سبز دم کرده‌ام که بخورم که بعدش کمی میوه بخورم و شاید سالاد. نمی‌دانم امروز می‌توانم با این حال پیاده‌روی بروم یا نه. دلم صدای شهرام شب‌پره را می‌خواهد. بیشتر از روزها و ماه‌های پیش کتاب….
از دیشب با خودم قرار گذاشته بودم که امروز شده دقایقی کار کنم؛ کار مفید. بعد از خوردن تخم‌مرغ‌های آب‌پزم نشستم به سرک‌کشیدن توی شبکه‌های اجتماعی. ساعت حوالی یازده‌ونیم لپ‌تاپ را روشن کردم که یا بنویسم یا جزوه‌ی کلاس ناداستان را کامل کنم یا کار کنم که.. شروع شد. چی؟ گریه و هق‌هقم. به سنت مامان یک لیوان آب خوردم اما فایده نداشت. نمی‌خواستم به مامان زنگ بزنم، چون از مستقیمی رابطه‌ی نگرانی و فاصله مطلع‌ام؛ هر چه دورتر نگرانی زودتر و بیشتر. به و زنگ زدم….
بارها خواستم ننویسم؛ اینجا ننویسم. چون نمی‌دانم از چه سوژ‌هایی بنویسم؛ از غصه‌ها و دردها بنویسم یا از لذت‌ها یا از جان کندن برای زنده‌ماندن و یا از تقلای برای پذیرش شرایط و بدن و توانایی‌های تازه‌ام. نمی‌دانم. کوتاهی نوشته‌ها هم از بی‌حوصلگی و همین ندانم می‌آید. نه حوصله نوشتن با قلم را دارم و کیبورد. برای خاطر روشن نگه‌داشتن چراغ اینجا هرجور شده وقتی و جایی را پیدا می‌کنم_ توی رختخواب یا مطب دکتر_ که نفت بریزم توی چراغ که شعله‌اش کور نشود. توی اینطور شرایط….
قبل از نقطه‌ویرگول مدام به خودم یادآوری می‌کردم؛ آهسته‌تر راه برو، آرام غذا بخور، شمرده حرف بزن، صبورانه کار کن، سرصبر آرزو کن و زندگی کن. اما حالا مدام جای کلمه‌ی آهستگی عجله را می‌گذارم؛ تیز راه برو، زود غذاتو بخور ، تند و تند حرف بزن، چابک انجام بده، زندگی کن که دیر نشه که وقت کمه. وقت کمه؟ اگه وقت کم است باید آهسته زندگی کنم یا سرعتش را بالا ببرم؟ معیار انتخاب زمان باشد که کم است یا لذت که عمیق باشد؟ اگر بخواهم….
چیزی ندارم برای گفتن. می‌شود که آدم حرفی برای گفتن نداشته باشد؟ بله. می‌شود. مثل زمانی که پیش کسی هستیم و حرفی برای گفتن نداریم. فقط دوست داریم باشیم؛ نه حرف بزنیم و نه حرف بشنویم. امروز از همین روزها بود. آمدم که فقط اینجا باشم؛ فقط باشم و تیک بودنم را بزنم. آمدم و زدم…..
امروز وقت داشتم که بروم پیش آنکولوژیستم برای نشان دادن CBC. تنها رفتم. بله دوتا از آنزیم‌های کبدی‌ام بالا هستند‌. دکتر گفت باید یک ماه دیگر بروم سونوگرافی حفره‌ی شکمی بدهم؛ این یعنی زودتر از موعد سه ماهه. از اتاق دکتر که بیرون آمدم دق کرده بودم. با خودم گفتم من سر موعد سه ماهه دکتر می‌روم و زودتر نمی‌روم. اسنپ گرفتم رفتم دو تا کاسه حلیم یکی کوچک یکی بزرگ با شکر خوردم؛ تنهایی. فکر کردم و خوردم و لذت بردم و غصه خوردم و خودم….