شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

خانه

امروز را با تبریک تولد شروع کردم. تولد عاطی. بیست‌و‌سه سال است که رفیقیم و هر سال هم تولدهایمان یادمان است و کنار همیم؛ با پیام. اما سال نو را نه. این رفتارش را اینطور توجیه می‌کنم که ارزشمندتر از زمانم؛ از فصل‌ها و ماه‌ها و روزها. چهارصدو‌دو برای تولدم یک آواز خوانده بود و اشک مرا درآورده بود. امسال که بهش یادآوری کردم گفت یادش نمی‌‌آید اما من یادم مانده بود. دارم به جمله‌ی توی سرم فکر می‌کنم. آدم‌ها مهم‌ترند یا فصل‌ها و تاریخ های مهم….
امروز چطورم؟! خوب. خوب که نه خسته اما غمگین نه. دو بار توی زل آفتاب از خانه زدم بیرون. برای رفتن پیش روماتولوژیست. مریض‌ها مسن بودند غیر از من و یک خانم که او هم میانسال بود. دو بچه داشت که رفته بودند سر زندگی‌شان که دست بر قضا سرطان داشت. معطلی، گرما و خستگی. قرار است تا یک ماه آینده تست تراکم استخوان و آزمایش را ببرم پیشش که بفهمیم این درد پاهام دلیلش چیست. دردی که نه می‌گذارد سرپا باایستم، نه راه بروم، نه نشست….
چیزی باید توی زندگی من تغییر کند؛ دارم با کمک روانکاوم پیداش می‌کنم. با کمک روانکاوم و در آینده شاید با نوشتن جستار. دارم تکلیفی برای کلاس ناداستان می‌نویسم. از تنهایی و خاطره‌ای با همین مضمون. من بین خیال و واقعیت زندگی می‌کنم. به نظرم مرزی قطعی بینشان نیست وقتی که خاطره یا داستان می‌نویسم این ابر بینشان را بیشتر و بیشتر می‌بینم. این رفت‌و آمد را دوست دارم. سفر توی این مسیر خیلی برایم لذت‌بخش‌تر از سفرهای زمینی است؛ خیلی…..
بارها خواستم اینجا نویسم. بارها و بارها. اما وقتی دکمه‌ی انتشار را زدم یک آخیش گفتم. با اینکه نگران فردا بودم که فردا قرار است چه چیزی را منتشر کنم. دیروز با و حرف میزدم؛ گفتم از روانشناسم ناراحت شده‌ام که گفته برو زندگی کسانی که از سرطان عبور کرده‌اند را بخوان. گفتم درکم نکرده. گفت چرا نمی‌روی بخوانی؟ گفتم چیزی از جزییات عبورشان ننوشته‌اند؛ فقط گفته‌اند سخت بود، ناامید شده‌اند، گریه کرده‌اند، درک نشده‌اند، ترک شده‌اند یا دوست‌تر داشته شده‌اند؛ همین. در مورد افت‌و‌خیر و آهستگی….
این آب‌دوغ‌خیار غذای ظهر دیروز است؛ و آمده بود خانه‌مان و تدارک دید. بعد از مدت‌ها چسبید به گوشت و تنم. مهم است استخوان‌‌هام را ویشگون خواهد گرفت؟ نه چون می‌خواهم حرف آنکولوژیستم را جامه کنم و بپوشم. چی بود؟ بیایم و زندگی عادی‌ام را از سر بگیرم. اصلا درست است؟ اگر درست بود که اینطور متوقف نمی‌شدم. نه به درد استخوان‌هام اهمیت نمی‌دهم چون می‌خواهم یاد بگیرم لذت ببرم. دوغ سرد است و برای منی که در معرض پوکی استخوانم و عوارض داروها شیمی‌درمانی همچنان آزارم….
چند شبی هست که به سفارش مامان بادام‌های سهیه‌ی روز بعد را _ البته که بیشتر از بیست‌ویکی_ توی آب خیس می‌کنم. فردا روز آنها را شیرشان می‌کنم؛ شیر بادام. توی یک ماگ سبز با پایه‌کوتاه و کم سطح‌مقطع. بادام‌ها را با دندان دو نصف می‌کنم تا پوستشان راحت جدا شود. بعد که با آب توی میکسر ریختم شیر تحویلم داد با سلفون می‌پوشانمش و توی یخچال می‌گذارم. بادام خودش خوشمزه است و شیرش خوشمزه‌تر. به این نوشته‌ها و این کلمات فکر می‌کنم. دارم کلمات را اینجا….
قرار است یک نظریه در مورد تنهایی را پیدا کنم و توی سیصد کلمه جا بدهم و بفرستم برای استاد. دنبال کتاب دری در کار نیست هستم. سه تا کتابفروشی رفتم و نبود. کتاب صوتی فلسفه‌ی تنهایی را خریده‌ام که که گوش بدهم. بعدش پانصد کلمه یک خاطره بنویسم. دوست دارم تکلیف جلسه‌ی آخر را انجام بدهم. می‌خواهم این هفته کار را تعطیل کنم. دلم برای عمیق کار کردن و نوشتن تنگ شده. چرا نمی‌توانم عمیق کار کنم، عمیق زندگی کنم، عمیق لذت ببرم و عمیق نفس….
امروز از همان روزهایی بود که دوست نداشتم کاری کنم. دوست ندارم حتی تیک حاضری را اینجا بزنم. قهوه که دم می‌کنم شعله را یادم می‌رود خاموش کنم. فراموش می‌کنم قرص صبح را خورده‌ام یا یادم رفته. توی روز به شعله‌ی گاز سر می‌زنم و دو تا قرص روز را گذاشته‌ام توی جعبه‌ی کوچک که اگر توی روز یادم آمد نخوردم بخورمش. وقتی با صحنه‌ی ماجرا روبرو می‌شوم و اینکه چیزی جا انداخته‌ام می‌ایستم و زل می‌زنم بهش؛ به شعله‌ی گاز و قرص‌ها. هندل کردن چیزهای کوچک….
فن لپ‌تاپ خراب است. تابستان است و نیاز دارم که کار کند که لپ‌تاپ داغ نکند. خیلی وقت بود توی ورد ننوشته بودم. می‌آیم اینجا می‌نویسم؛ دست‌به‌عصا و سطحی و مختصر. نه هنوز فرم نشستنم را پیدا کرده‌ام و نه فرم نوشتنم را. الان هم لم داده‌ام به پشتی صندلی. دستهام روی دسته‌هاش و دارم هم سیستم را رصد می‌کنم و هم گوشی را. دو روز است هر کاری می‌کنم نمی‌شود که نمی‌شود؛ کار پیش نمی‌رود. حوصله‌ی مرور جزوه‌ی کلاس ناداستان را هم ندارم. دلم قهوه کافئین….