شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

خانه

امروز جلسه‌ی روان‌درمانی گروهی داشتم. چهار نفر بودیم. از استرس و تحریک‌پذیری‌مان حرف زدیم و رسیدم به گُرگرفتگی. گفتم مغزم کار نمی‌کند وقتی گر می‌گیرم. وسط حرف کسی باشد با اشاره ساکتش می‌کنم. اگر دارم کاری انجام می‌دهم دست می‌کشم. انگار ارتباطم با جهان را قطع می‌کند آن هم با چک و لگد به سر و صورت و بدنم. یکی گفت به مرور گرگرفتگی‌ام می‌شود، این دوستمان همیشه این حرف را می‌زند. اوایل ناراحت میشدم که چرا اینطور می‌گوید اما الان نه. به خودم می‌گویم لابد برای….
بوی قهوه زیر دماغم است.اصلا حوصله‌ی کار کردن ندارم. تخم‌مرغ‌های صبحم را خراب کردم. این یعنی روز را خوب شروع نکرده‌ام. آمدم نیمرو درست کنم رب را زدم کنارش شعله را کم کرده بودم. سفیده را هم زدم و بعد زرده را. بعد رب را باهاشان قاطی کردم. هم قیافه‌اش زشت شد و هم نتوانستم روغنش را دور بریزم. چرب شد و بدمزه. با نان بربری گرم شده روی کتری به زور با انگشت پایینش دادم. نشستم کمی اینجا با کلمات معاشرت کنم و کمی وبلاگ بچه‌ها….
جلسه‌ی چهارم کلاس ناداستانم بود امشب. چهار هفته بود که کلاس نداشتیم چون بین جلسه سوم و چهارم وقفه افتاده بود. استاد گفت چه کلاسی شده این انواع جنگها را دیدیم و سقوط هلیکوپتر. فقط مانده جنگ جهانی بشود. کمی بیشتر از گزارش‌نویسی حرف زد و کمی هم پاهایمان را با جستار خیس کرد. می‌خواهم در مورد تنهایی یک جستار بنویسم. تمام تلاشم را می‌کنم این تکلیف را مثل گزارش‌نویسی نپیچانم. حالم؟ کمی بهتر شده اما بی‌حوصلگی و بغض گاهی توی روز بهم حمله می‌کنند. تنها کاری….
جایی در قسمت پایانی کتاب جنگ چهره زنانه ندارد یک امدادگر می‌گوید: مردم جنگ رو تحمل می‌کردن، بعد از جنگ دیونه شدن. تو جنگ وقت دیونه‌شدن نبود. بعد از جنگ مریض شدن. تو جنگ حتی زخم‌ معده هم اونارو از پا درنمی‌آورد. تو برف می‌خوابیدی شنلت نازک بود اما صبح که بلند میشدی می‌دیدی حتی دماغت هم آویزون نیست.. توی این هفده ماه فکر کنم یک بار سرما خوردم یا شاید اصلا سرما نخوردم؛ یادم نمی‌آید. بااینکه به مراکز پزشکی رفت‌وآمد زیادی داشتم و حوصله‌ی ماسک زدن….
چقدر دلم ماست می‌خواهد که باهاش سس سالاد درست کنم و بخورم. چه نوعی باشد مهم نیست گیاهی یا حیوانی. می‌خواهم با آب لیموسنگی و فلفل سیاه و نمک و کمی هم نعنا سس درست کنم بریزم روی سالادم و بخورم. رفتم ماست گیاهی خریدم که فردا سالاد درست کنم. اگر بد مزه بود چی؟ به این فکر می‌کنم که باشد رفتم خریدم و سس هم درست کردم اما مزه‌اش چیزی نبود که دلتنگش بودم چی؟ آدم‌ها گاهی دلتنگ چیزی و یا جایی می‌شوند که قبلا خوردنش….
عکس روز تعلق می‌گیرد به پاهای نی‌نی. مهمان بودم امروز. مهمان خانه‌ای که یک تازه‌وارد پنجاه‌وچند روزه داشت. این پاها قرار است راه بروند، بدوند و بایستند. توی روزهای معمولی و غیرمعمولی. برای آرزوها و خواسته‌ها و برای پریدن از روی چالش‌ها. به توانشان فکر می‌کنم به سطح‌ تماسشان با زمین. کاش از زانو به پایین عکس گرفته بودم؛ تا زانوهاش هم ثبت بشوند. زانو مهم است؛ خیلی مهم است. زانو فقط برای خم‌وراست شدن موقع راه رفتن نیست، یکی از کاربردهاش خم‌شدن و راست‌شدن بعد از….
خانه باید تمیز میشد. ماه‌ها بود که تمیز نشده‌بود. زیر مبل‌ها و زیر تخت‌ها. ‌کف خانه باید تی کشیده میشد و جارو زده میشد. من کاری نکردم. و همه کارها کرد. تنها کاری که کردم گیردادن بهش بود؛ که شیلنگ چارو‌برقی را نکشد که نمی‌خواهد تی بکشد که می‌خواهیم اثاث‌کشی کنیم و تمیزکاری خیلی فایده ندارد تمیزکردن. آهان یک کار دیگر هم می‌کردم با فنجان آب پشت سرش راه می‌رفتم می‌ریختم روی پارکت که تی بکشد و صندلی‌ها را بعد از تمام شدن تمیز کاری گذاشتم سر….
حالم سروسامان گرفته که کار می‌کنم یا عینک مطالعه کار خودش را کرده یا نه ماجرای دیگریست!؟ هر چه هست این روزها دارم کار می‌کنم با عینک نزدیک‌بین و سر حال. البته که نوسان حال دارم بخصوص عصرها که بی‌قرار می‌شوم.  اما راضی‌ام؛ هفده ماه گذشته اینطور حالی نداشته‌ام. باورم نمی‌شود که هفده ماه پیش هم خودم جور دیگری بودم و هم عادت‌ها، افکار، رفتار، عمل، آرزوها و حسرت‌هام. انگار جمله‌ی بعد از نقطه‌ویرگول را دارم شروع می‌کنم. در حال نوشتن فاعل جمله هستم که اینطور لباس….
کار کردم؛ روزی پراسترسی بود اما خوب بود. اگر کاری انجام نمی‌دادم حسرت داشتم و عذاب وجدان برای بیهودگی و بطالت. مری بساط شام را چیده بود؛ سوسی کالباس گیاهی. دوست ندارم و کم خوردم. اتفاق خاصی نیفتاد. اتفاق خاص؟ اصلا به اتفاقی می‌گویند اتفاق خاص؟خبر بد یا خبر خوب؟ گردش رفتن یا دعوا کردن با یک دوست یا راننده، خبر مرگ، خبر بیماری، خبر تصادف، خبر ازدواج، خبر بچه‌دار‌شدن و یا رسیدن به یکی از ایستگاه‌های زندگی و پرچم فتح را زمین زدن؟ اینها می‌شود خبر….
وقت دکتر روانپزشک داشتم. از ماجرای آزمایش گفتم. گفت نگران نباشم مشکل اورژانسی نیست که بخواهم نگرانش باشم. نمی‌دانم چرا وقتی نگران میشوم همه فکر میکنند که ترسیده ام که بیدار برگشته یا چه. واقعا نه. من خسته ام. خانم دکتر برایم عجیب بود شروع کرد نصیحت‌کردن . دوست نداشتم. اینکه همه مردم مشکلاتی دارند کسی نیست که مشکلی نداشته باشد. برایم عجیب بود داشت با همچین کلامی آرامم می‌کرد. آخرش هم گفت درک می‌کنم خسته شده‌ای را گذاشت تنگ حرف‌هاش. خسته شده‌ام. حالا باید هفته‌ای آینده….