شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

خانه

امروز رفته بودم دکتر پوست و مو. برای زخم روی کمرم. آقای انکولوژ گفتند بروم به یک متخصص پوست نشانش بدهم. گفت چیزی نیست. گفت چیز خاصی نیست اما برای خارش و سرخی زیر سینه‌‌هام یک آزمایش نوشت. وقتی می‌خواست تاریخ بزند با خنده با اینترن‌های دورش گفت: چه تاریخ قشنگی شد. بله امروز 3/2/1 است و البته شنبه. آزمایشگاه گفت 72 ساعت نباید به پوستم آب بخورد. من؟ منی که روزی دو بار دوش می‌گیرم چطور تحمل کنم؟! کلی کار درمانی دارم این هفته و اصلا….
دیشب خوابیدم؛ دو بار بیدار شدم اما فقط برای دست به دست شدن. گر گرفتم اما شدتی آنقدر نبود که گردنم خیس شود و دنبال بادبزن بگردم. امروز هم بعد از ناهار سبک چرت زدم؛ چرتی یک‌ ساعت‌ونیمه. الان که دارم می‌نویسم خودم باورم نمی‌شود که یک ساعت و نیم خوابیده‌ام. ساعت دو تا سه‌ونیم. ساعت دو و نیم گرگرفتگی شبیخون زد اما نتوانست کامل بیدارم کند؛ از روی دست راست به حالت طاق باز شدم و دوباره خوابیدم. با این دو مرحله خواب متوالی فهمیدم شب‌ها….
دیشب جلسه‌ی اول کلاس ناداستان پیشرفته بود. چقدر دلم تنگ کلاس شده بود. چند دقیقه‌ای استاد انلاین نبود و احتمال داشت کلاس تشکیل نشود. غم عالم روی دلم نشست؛ واقعا به همین غلیظی. تا اینکه یکی از بچه‌ها لینک کلاس را توی گروه گذاشت. استاد کیش بود و کنار خلیج فارس داشت کلاس را برگزار می‌کرد. در مورد تعلیق پنج روز پیش حرف زدیم؛ 25 فروردین. روز و شبی که ایران چندین موشک به سمت اسرائیل شلیک کرد. پرسید تابحال با اینطور تعلیقی توی داستانی مواجه شده….
اضطراب شدیدی را دارم تحمل می‌کنم. از دیشب شروع شده؛ وقت خواب. لبه تخت نشستم و گریه کردم. تا صبح چند باری بیدار شدم و همچنان بود. صبح هم آنقدر این اضطراب بالا بود که توان حرف‌زدن نداشتم. حوالی یازده روی مبل نشستم و چشم‌هام را بستم. نشستم کنار نفسم. چون نه توان انجام هیچ کاری را داشتم و نه هیچ کاری جواب می‌داد. نه منقطع بود و نه عمیق بود. البته عمیق‌تر از روزهای بیماری بود. نشستم. نشستم فقط که بداند هستم. نه خواستم آرامش کنم….
صبحانه موردعلاقه‌ام را خوردم؛ تخم‌مرغ آب‌پز، دو سفیده و یک زرده آن هم با نان بربری. علی زنگ زد و با هم کمی حرف زدیم. یک خاطره هست که هر سال روز تولدم برایم تعریف می‌کند. وقتی مامان بیمارستان است بابا می‌آید خانه علی را می‌بیند که بغ کرده نشسته روی پله‌های حیاط. کنارش می‌نشیند و می‌گوید: خواهرت بزرگ میشه جورابات رو می‌شوره. هر سال علی می‌گوید: والا ما توی این چهل سال ندیدیم شما جورابای ما رو بشورید. می‌گویم: من جورابای خودمو هم تا حالا نشستم…..
امروز هم فقط کار کردم. دوست دارم فردا یک برنامه برای تولدم بچینم؛ خودم باشم و خودم. حرف بزنم با خودم، ناز خودم را بکشم، خودم را بغل کنم، ببوسم، سر خودم فریاد بزنم، غر بزنم، توی گوش خودم بگویم که دوستش دارم که دارم سعی می‌کنم بیشتر از قبل دوستش داشته باشم که قبلا آنچنان دوستش نداشتم، از آرزوهای جدیدم حرف بزنم و از بیم و امید گاه‌وبیگاه، از خستگی مسیر درمان و یادگیری مهارت جدید حرف بزنم، از برنامه نوشتن بگویم و از دلتنگی‌ام برایش….
دارم کار می‌کنم؛ خسته‌ام اما دارم کار می‌کنم. امیدوارم؟ زیاد نه. دروغ چرا. اما چاره‌ای ندارم جز ادامه‌دادن بدون توجه به احساساتم. چیزی برای گفتن ندارم، فقط می‌گویم دارم کار می‌کنم. کار. به اندازه وسعم. که زیاد نیست که کم است اما استمرار دارد. اینش خوب است استمرار. با خستگی و بدون امید و با غم دارم ادامه می‌دهم…..
امروز عصر نشر اطراف گزارشم را منتشر کرده؛ توی بی‌کاغذش. غرق حال بودنم شدم. بودن توی دنیا. ردپایم را توی نشر اطراف گذاشته‌ام؛ بهتر است بگویم توی دنیا. حوالی یازده‌و‌نیم خبر حمله ایران به اسرائیل توی سایت‌ها زده شد. خرده روایت‌های کتاب جنگ چهره زنانه ندارد یکی‌یکی جلوی صورتم و توی چشم‌هام تصویر شدند. من کنار هیچ گروه، فرقه، باور، دین و سیاستی نمی‌ایستم. قبل از نقطه‌ویرگول شاید طرفی می‌ایستادم اما حالا  موضع من بی‌طرفی است. چون باور من هیچ شباهتی به باور طرفین دعوا ندارد. چرا….
داشتم با و حرف می زدم؛ قبل از نقطه‌ویرگول حس منفی به بدنم نداشتم اما حالا.. حالا بدنم را دوست ندارم. پاهام را موقع راه رفتن سفت و سنگین از روی زمین بلند می‌کنم. قدم که برمی‌دارم پاهام را سفت به زمین می‌چسبانم. این سفت چسبیدن به زمین انگار از ترس می‌آید یا چه، نمی‌دانم. در ظاهر که از درد مفاصل است و سنگینی تنم به خاطر داروها. تصویر ۷ کیلو اضافه وزن که بیشترش دور کمرم جمع شده آزار می‌دهد، نباید چاق بشوم اما کاری هم….
چهار پومو امروز را تیک زده‌ام اما حوصله انجام یک تمرین ورزشی را ندارم. نه یوگا نه پیاده‌روی. حالا شاید بعد از نوشتن این متن رفتم سراغ کاری؛ قول نمی‌دهم اما حالا شاید. امروز روز ششم دوره است و من از بودن توی این دوره دارم لذت می‌برم. اینکه یک هدف نزدیک را دنبال می‌کنم و امید به زندگی‌ام جوانه زده یعنی باید حالم کمی ثبات پیدا کرده باشد که پیدا کرده. دلم برای برنج سفید تنگ شده بود. دیروز که با مری رفتم بازارچه کدو خریدم….