شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

حلقه و قلاب

این آب‌دوغ‌خیار غذای ظهر دیروز است؛ و آمده بود خانه‌مان و تدارک دید. بعد از مدت‌ها چسبید به گوشت و تنم. مهم است استخوان‌‌هام را ویشگون خواهد گرفت؟ نه چون می‌خواهم حرف آنکولوژیستم را جامه کنم و بپوشم. چی بود؟ بیایم و زندگی عادی‌ام را از سر بگیرم. اصلا درست است؟ اگر درست بود که اینطور متوقف نمی‌شدم. نه به درد استخوان‌هام اهمیت نمی‌دهم چون می‌خواهم یاد بگیرم لذت ببرم. دوغ سرد است و برای منی که در معرض پوکی استخوانم و عوارض داروها شیمی‌درمانی همچنان آزارم می‌دهند مفید نیست؟ کی گفته؟! می‌خواهم زندگی کنم. می‌خواهم لذت ببرم. می‌‌خواهم لذت ببرم. بروید کنار. به هیچ‌کس مربوط نیست. کسی نمی‌داند تا کی زنده‌ام و به کسی مربوط نیست چطور می‌خواهم لذت ببرم؛ با آب‌دوغ یا سیگار یا هر چیزی که به زندگی وصلم می‌کند. بله چیزی که به زندگی وصلم می‌کند می‌شود لذت. می‌شود زندگی کردن. چه چیزی یا چه کاری مهم نیست، مهم قلاب و حلقه است که چفت بشوند. همین!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *