شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

خرداد ۲۱, ۱۴۰۳ (فرمت تاریخ آرشیو روزانه)

مامان چند باری توی هفته‌های گذشته چیزی گفته که بهمم ریخته. می‌گوید صبح‌ها که می‌خواهد بیدار شود فکر می‌کند ما پایین تختش خوابیده‌ایم. بیدار که م‌یشود می‌بیند نیستیم. امروز روایت جدیدی اضافه کرد. می‌رود توی حیاط فکر می‌کند ما توی خانه هستیم می‌آید خانه و می‌بیند نیستیم؛ از حالش نگفت فقط روی روایت را گفت. سر این دو روایت بخصوص دومی امروز دوبار زار زده‌ام. دوست ندارم مامانم پیر بشود. دوست ندارم تنها باشد و دوست ندارم ازش دور باشم. دوست دارم آنقدر توانایی جسمی و مالی….