شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

کنترل روی شرایط

از ماشین سوار شدن فراری‌ام. از لحظه‌ای که سوار می‌شوم دلهره دارم تا وقتی که پیاده می‌شوم و در ماشین را می‌کوبم_ توی ماشین بابا این احساس آنقدر زیاد است که گاهی سر بابا داد می‌زنم که یواش‌تر. فکر می‌کنم هر لحظه ممکن است ماشینی مثل تانک از روی ماشین‌مان عبور کند، یا به پهلوی من و ماشین. خانم دکتر پرسید جلو راحت‌ترم یا عقب. گفتم جلو. گفت چرا؟ گفتم چون احساس می‌کنم کنترل دید دارم با اینکه پدالی زیر پاهام نیست گفت اگه عقب می‌نشستی شاید فوبیا بود اما اینکه جلو اضطرابت کمتره بخاطر بیماریه که داشتی. چون فکر می‌کنی اتفاقات غیرقابل کنترلند و کاری ازت برنمیاد. توی ادرارم خون دیده بود. گیر داده بود که فعالیت سنگینی داشته‌ام یا نه. کی از کلیه‌ام سونوگرافی گرفته‌ام. گفت می‌خواهد آزمایش ادرار را تجدید کند. گفتم خوتون رو اذیت نکنید. گفت من اصلا اذیت نمیشم می‌دونم از مسیری که طی کردی خسته‌ای اما باید از این ماجرا سردربیاریم. گفتم نه. خواهش میکنم بذارین دو هفته دیگه به آنکولوژیستم میگم برام بنویسه. گفت اگه برات اضطراب اینجا نمی‌کنه توی این مدت باشه.

آره. دقیقا درست می‌گوید. فکر می‌کنم هیچ کنترلی روی هیچ اتفاقی از زندگی‌ام ندارم. دست‌هام بسته است و ناتوانم. چی و کی؟ شرایط و آدم‌ها. کم‌توانی‌ام برای انجام کارهای معمولی.

وقتی کاری را انجام می‌دهم و تمام می‌شود باورم نمی‌شود. تمام شدن کارها بدون ترس برایم آرزو شده نه اینکه اینقدر ناتوانم. نه. چیزی توی ذهنم می‌گوید کنترلی روی شرایط ندارم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *