شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

کمای ریکوردر

ساعت تازه رسید. یک ساعت سوئیسی با صفحه‌ای آبی و اتوماتیک و خش‌دار. اینجور ساعتی نداشته‌ام. سرچ کردم چطور باید تنظیمش کنم و باهاش رفتار کنم. نوشته بود عقربه‌هاش را نباید پادساعتگرد بچرخانم که قبل از سرچ چرخانده بودمش. بلد نیستم روز و تاریخش را تنظیم کنم باید بروم ساعت‌سازی یادم بدهد. اتوماتیک یعنی باید روی دستم باشد و با حرکت دستم کار می‌کند. خوب است ببندمش دست چپم که مجبور باشم لااقل بخاطر ساعت هم که شده چند حرکت ورزشی انجام بدهم.

این چند روز مهمان داشتیم؛ ع و خانواده‌اش آمده بودند اینجا. خیلی گرم است و با اینکه کلافه می‌شدم بیرون می‌رفتم اما می‌رفتم. خلوتی برای گریه‌کردن نداشتم. شبها که همه می‌خوابیدند گریه می‌کردم و خواب بندش می‌آورد وقتی مهمان‌ها بیرون می‌رفتند مامان با لیوان آب.

آخ آخ. ریکودرم هنگ کرده. می‌گوید هیچ فایل صوتی ندارد. در حالیکه تمام فایل‌های صوتی کلاس محمد طلوعی و جلسه‌ی ه توش بود. با صدای علی امتحانش می‌کنم. پلی که کردم دیدم همان یک فایل هست. یعنی کلا فایل‌ها پریده؟ سه جلسه‌ی آخر را نت برنداشته‌ام. برق از سرم پرید. ویسهای کلاس را می‌خواهم. فکر می‌کنم استاد راضی نبود که صداش را ضبط کنم. نمی‌خواستم که به کسی بدهمش اما خوب راضی نبود. راضی نبود.

به تجربه‌های چهل ساله‌ام نگاه می‌کنم که بعد از تشخیص نقطه‌ویرگول پاک شده بودند یا لااقل اینطور به نظر می‌رسید. چه اتفاقی افتاده بود که نمی‌توانستم ازشان کمک بگیرم برای بهبود حال و احوالم و اوضاعم!؟ تشخیص بیماری حافظه‌‌ام یا ناخودآگاهم را ویروسی‌ کرده بود یا غافلگیری‌ دنیا؟ هستند چون زنده‌ام اما نمی‌توانم بهشان دسترسی پیدا کنم. ریکودر را می‌توانم ببرم ویروس‌یابی کنند حافظه‌ام را کجا ویروس‌یابی کنم؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *