شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

حلقه‌ی قلاب

مامان چند باری توی هفته‌های گذشته چیزی گفته که بهمم ریخته. می‌گوید صبح‌ها که می‌خواهد بیدار شود فکر می‌کند ما پایین تختش خوابیده‌ایم. بیدار که م‌یشود می‌بیند نیستیم. امروز روایت جدیدی اضافه کرد. می‌رود توی حیاط فکر می‌کند ما توی خانه هستیم می‌آید خانه و می‌بیند نیستیم؛ از حالش نگفت فقط روی روایت را گفت. سر این دو روایت بخصوص دومی امروز دوبار زار زده‌ام. دوست ندارم مامانم پیر بشود. دوست ندارم تنها باشد و دوست ندارم ازش دور باشم. دوست دارم آنقدر توانایی جسمی و مالی داشته باشم که توی روزهای پیری کنارش بمانم. کنارش بمانم. کنارش بمانم.

از دیروز فکری رفته روی مخم. اینکه نکند این فکرها از علائم فراموشی باشند؟ مدام با خودم تکرار می‌کنم و می‌گویم نه. مامان سلامت است و اینها فقط از دلتنگی است. تا به این سن هیچ‌وقت ترس از دست دادن کسانی که دوستشان دارم را نداشتم اما انگار شرایط فرق کرده. نگران شده‌ام و مراقبتم ازشان بیشتر شده و ترسم بیدار شده. از تنهایی می‌ترسم یا اینکه نگرانم چیزهایی که زنده نگهم داشته‌اند را از دست بدهم و حلقه‌ی قلابم به زندگی بشکند؟ شاید هر دو. قرار بوده که امروز یک نظریه درمورد تنهایی را توی سیصد کلمه برای محمد طلوعی بنویسم. ننوشته‌ام. چون کتابی که می‌خواستم را نخریده‌ام. یک جلسه هیپنوتیزم برای بیست و هشتم گرفته‌ام. یک جلسه‌ی دو ساعته. در مورد تجربه‌اش چیزی می‌نویسم؟ احتمالا نه. چون می‌خواهم برای خودم باشد. جایی بین دفترهام می‌نویسمش یا اینجا توی یک فایل ورد یا شاید نگهش دارم توی قلبم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *