شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

جزئیات

چند وقتی هست که شیر بادام درست می‌کنم و با قرص شب می‌خورم. همین حالا که دارم این متن را می‌نویسم دانه‌های ریز بادام روی زبانم است و مزه‌اش مدام وسوسه‌ام می‌کند آب‌دهانم را قورت بدهم. دارم برنامه می‌ریزم که فردا چه ساعتی درستش کنم و چه ساعتی بخورمش.

جزئیات مهم است هم توی داستان و هم توی ناداستان و هم توی زندگی؛ محمد طلوعی می‌گوید. صدای ماشین‌ها از پنجره باز توی کوچه/ صدای موتوری از خیابان‌های اطراف/صدای جیغ بچه‌‌ای از پارک سر کوچه/ انگشت‌های شست خسته‌‌ام/ صدای نبضم روی بالش/ نور چراغ مطالعه روی دیوار/ پیراهن سبز مامان با گلهای ریز مشکی که توی اتاقم خوابیده/ نوشته‌های کلاس ناداستان بالای سرم/ روسری مربع بزرگ زیر تنم/ لاک‌های قرمز انگشت‌هام که کلمه‌ها را توی گوشی تایپ می‌کنند/ بابا که منتظر بازی هلند و فرانسه جام ۲۰۲۴ است/ مریِ خواب/ صدای ساز از ضبط یک ماشین توی کوچه… جزئیات به چه کار می‌آید؟ که نویسنده داستان به خواننده کمک کند که تخیل کن، نویسنده ناداستان به خواننده بگوید این قصه نیست و اتفاق افتاده و توی زندگی به درد می‌خورد که توی زمان حال نگه‌مان دارد که توی گذشته و آینده نپریم که درد و لذت را از همان لحظه که توش هستیم بچشیم. مثل همین مزه بادامی که از ته شیر بادام توی دهانم جا مانده.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *