شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

برکت

امروز چطورم؟! خوب. خوب که نه خسته اما غمگین نه. دو بار توی زل آفتاب از خانه زدم بیرون. برای رفتن پیش روماتولوژیست. مریض‌ها مسن بودند غیر از من و یک خانم که او هم میانسال بود. دو بچه داشت که رفته بودند سر زندگی‌شان که دست بر قضا سرطان داشت. معطلی، گرما و خستگی. قرار است تا یک ماه آینده تست تراکم استخوان و آزمایش را ببرم پیشش که بفهمیم این درد پاهام دلیلش چیست. دردی که نه می‌گذارد سرپا باایستم، نه راه بروم، نه نشست و برخاست کنم حتی نه روی مبل و نه دستشویی. چیزی که تا شب توانست سرپا نگهم دارد انتظار برای کلاس محمد طلوعی بود. قرار بود جلسه‌ی آخر باشد اما نشد. برای جلسه آخر باید یک جستار سرهم می‌کنیم. اما خوبم. دو روز است گریه نکرده‌ام؛ از برکت جلسه‌ی ه است یا حضور مامان و بابا یا هر دو؟ نمی‌دانم. برکت برکت است از هر کجا و هرکس برسد شیرین است.

 

۲ پاسخ

  1. برکت ، امشب میخواستم بخوابم یادم اومد اینجا رو نخوندم ، اسمشو گذاشتم خونه روشن، همین نوشته ها هم برکته واسه من، بعضی شبا تو خواب جمله هایی که نوشتی برام تکرار میشن ، تو طول روز دنیا رو از نگاه میبینم کلماتت تو ذهنم جاری میشه و من مثل تو قشنگ نمینویسم اما حرفا و نوشته هات هر روز تو گوشمه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *