شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

بخت بیدار بنان

امروز از آن روزهایی است که هیچ کاری نکرده‌ام. احساس خشمم بیشتر از دلتنگی و غم است و این باعث شده مدام توی سرم حرف بزنم. حرف حرف حرف. صبح ساعت شش با سردرد بیدار شدم آن هم بعد از مدت‌ها. می‌خواهم تیک امروز را بزنم و بروم پای کار. تمام تلاشم را بکنم که کار کنم بلکه صدای ذهنم را خاموش کنم. به چی فکر می‌کنم؟ به تعویض خانه، به رفتن مامانینا، به محله‌ی جدید، به نتیجه‌ آزمایشی که قرار است روماتولوژیست ببیند، به و که می‌دانم حالش خوب نیست و نمی‌خواهد کنارش باشم، به کارم و آینده‌اش و به نوشتنم. اینها مدام جا عوض می‌کنند، انگار با هم شوخی‌شان گرفته. باهم می‌خندند و جا عوض می‌کنند. شاید دارند به ریشم می‌خندند. مانده‌ام و نگاهشان می‌کنم ببینم کی قرار است خسته بشوند و یک گوشه بایستند. شاید صدام را بلندتر کنم یا میکروفون را بگذارم جلوی ضربان قلبم ساکت بشوند و از مسخره کردنم دست بردارند. شاید هم مسخره نمی‌کنند نمی‌دانم. صدای آهنگ بخت بیدار بنان را بلند کرده‌ام؛ این صدای قلبم است. چیزی که دوست دارم گوش‌دادن به این آهنگ است. شاید این آهنگ ساکتشان کند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *