شیوا روشنی

عضویت در خبرنامه

نوشته‌های پیشین

آهسته‌‌آهسته

بارها خواستم اینجا نویسم. بارها و بارها. اما وقتی دکمه‌ی انتشار را زدم یک آخیش گفتم. با اینکه نگران فردا بودم که فردا قرار است چه چیزی را منتشر کنم. دیروز با و حرف میزدم؛ گفتم از روانشناسم ناراحت شده‌ام که گفته برو زندگی کسانی که از سرطان عبور کرده‌اند را بخوان. گفتم درکم نکرده. گفت چرا نمی‌روی بخوانی؟ گفتم چیزی از جزییات عبورشان ننوشته‌اند؛ فقط گفته‌اند سخت بود، ناامید شده‌اند، گریه کرده‌اند، درک نشده‌اند، ترک شده‌اند یا دوست‌تر داشته شده‌اند؛ همین. در مورد افت‌و‌خیر و آهستگی مسیر چیزی نگفته‌اند. الان که فکر می‌کنم می‌بینم توی این آهستگی گیر کرده‌ام. توقعم آنی گذر کردن بوده و هست. مثل چیزی که آنها توی نوشته‌هایشان گفته‌اند چون آنها را خوانده‌ام اما خودشان جور دیگری انجامش داده‌اند. آهسته گذر کرده‌اند اما گذاشته‌اند روی دور تند و شرحش داده‌اند. عمدی در کار بوده؟ نمی‌دانم. خواسته‌اند قدرتشان را به رخ بکشند؟ نمی‌دانم. یا شاید چون توی مسیر بوده‌اند متوجه زمان نشده‌اند. چون زمان توی مسیر گذر از سرطان یا هر بیماری که شبیه‌اش جور متفاوتی می‌گذرد. من اینجا دارم آهستگی گذار را ثبت می‌کنم. شاید توی این آهستگی دلیل آمدن سرطان را هم پیدا کردم. کسی چه می‌داند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *